حوصله کن
حوصله کن
خواهيم رفت ؛ اما خاطرت باشد هميشه اين تويی که می روی ...
هميشه اين منم که می مانم .
غريب آمدی و آشنا رفتی ...اما من که خوب می شناسمت .
من بارها ؛تو را بار ها در انتهای رويايی غريب ديده بودم
چقدر کوچه های خلوت بامدادی را خيس گريه رفتم و در غم غروب باز آمدم ...
اگر می آمدی می دانستی که چرا هميشه رفتن به سوی حريم علاقه آسان و باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است .
چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين شيشه کشيدم و تو نيامدی ...
چقدر کوچه را تا خواب سر شاخه در شوق نور پاييدم و تو نيامدی...
چه قدر ستاره نشاندم ... چقدر ترانه سرودم ...
نه مگر تو رفته بودی با تبسم کودکان ارديبهشت بيايی...
پس چطور در ازدحام دلهره ناگهان گمت کردم .
پس چطور در حرف و حديث مبهمی بی فردا گمت کردم .
ديدی در آن دقايق دير باور پر گريه گمت کردم ...
ديدی آب آمد و از سر دريا گذشت و تو نيامدی !
حالا همه می دانند که ما يک طوری غريب ؛
يک طوری ساده و دور ؛وابسته دير سال بوسه و لبخند و علاقه ايم.
می دانم حالا همه ما جوری غريب ادامه دريا و آن شوق پر گريه ايم ...
گريه در گريه ...
در جمع من و اين بغض بی قرار ...جای تو خالی !
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:20  توسط عرفان مرادي
|
