شعر و احساس
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیـــــــــم
آن عهد که بستیم به پیمانه شکستیـــــــــــم
از آتش دوزخ نهراسیـــــــــــــــــــــــــــــــم
ما عهد شکستیم ولی دل نشکستـــــــــــــــیم

كرده اي آهنگ سفراما پشيمان مي شوي
چون به ياد آري پريشانم پريشان مي شوي
گر به خاطر آوري اين اشك جانسوز مرا
آنچه هستم من كنون در عاشقي آن مي شوي
سر به زانو گريه هايم را اگر بيني به خواب
چون سپند از بهر ديدارم شتابان مي شوي
عزم هجران كرده اي شايد فراموشم كني
من كه ميدانم تو همچون شمع گريان مي شوي

دلم بهانهي شعر نگفته كرده بيا
هواي هق هق بغض شكفته كرده بيا
كسي براي زمستان دعا نميخواند
تو خود بگو كه زمستان چقدر ميماند؟
مگر نه اين كه بهار انتظار مي خواهد؟
دل شكستهي ما هم بهار ميخواهد
دعا و گريه و نجوا بگو بگو تا كي؟
در انتظار كمي گفت و گو بگو تا كي؟
ببين دعاي فرج را ز حفظ ميخوانيم
فقط به پاي عمل ميرسيم و ميمانيم
بيا بيا ز شب بيستاره ديدن كن
بيا و در شب ما يك چراغ روشن كن
بيا كه خط زمستان هنوز جا دارد
براي نقطهي پايان هنوز جا دارد ....![]()

تو مثل کوه و من کاهم، قبول است؟
فقط یک مرحمت کن، زود برگرد!
تو را من چشم در راهم، قبول است؟
تاریخ ولادت و صدورت پس کو؟
بی نام و نشان نمی شود این جا ماند
ای عشق! مجوز حضورت پس کو؟


گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من
دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
دیروز در کنار تو احساس عشق بود
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

گرفته بوي تورا خلوت خزاني من
کجايي اي گل شب بوي بي نشاني من
غزل براي تو سر مي برم عزيزترين
اگرشبانه بيايي به ميهماني من
چنين که بوي تنت در رواق ها جاري است
چگونه گل نکند بغض جمکراني من
عجب حکايت تلخي است نااميد شدن
شما کجا و من و چادر شباني من
دراين تغزل کوچک سرودمت اي خوب
خداکند که بخندي به ناتواني من
به پاي بوس تو آيينه دستچين کردم
کجايي اي گل شب بوي بي نشاني من
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
نمی خوام بگم

