تبليغاتX
آســمـان عـــشق

آســمـان عـــشق

حرفهای تنهایی - سخنهای ناگفته - رسم زندگی

روز حســرت

من ندانم با که گویم شرح درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پیمانه شد
 عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گیرد در کسی
 کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
 قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
 قصه ای دارم از این همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
 سیرها می کردم اندر عالمی
 یک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
 یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
 هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
 هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
 هوش بردی و شکیبایی ز سر
 هر نگاری را به دست اندر کمند
 می کشیدی هر که افتادی به بند
 بهر ایشان عالمی گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
 عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
 کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز می جستم همیشه وصل یار
 هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
 قصدش از همراهی در کار چیست ؟
 بس که دیدم نیکی و یاری او 
 کار سازی و مددکاری او
 گفتم : ای غافل بباید جست او
 هر که باشد دوستدار توست او
 شادی تو از مدد کاری اوست
 بازپرس از حال این دیرینه دوست
 گفتمش : ای نازنین یار نکو
 همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
 کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
 خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از این جلوه های دلکشت
 بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
 خیر بینی ، باش در پایندگی
 باز ای و ره نما ، در پیش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
 شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
 در پی او سیرها کردم بسی
 از همه دور و نمی دیدیم کسی
 چون که در من سوز او تاثیر کرد
 عالمی در نزد من تغییر کرد
 عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
 بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
 روز درد و روز ناکامی رسید
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
 ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامی اقتدا

 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامی عشق را خوردم فریب
 که شدم از شادمانی بی نصیب
 در پشیمانی سر آمد روزگار
 یک شبی تنها بدم در کوهسار

سر به زانوی تفکر برده پیش
 محو گشته در پریشانی خویش
 زار می نالیدم از خامی خود
 در نخستین درد و نکامی خود
 که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
 بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
 

***
 من که هیچ از خوی او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 دیدم از افسوس و ناله نیست سود

 درد را باید یکی چاره نمود !......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:3  توسط عرفان مرادي  |