تبليغاتX
آســمـان عـــشق

آســمـان عـــشق

حرفهای تنهایی - سخنهای ناگفته - رسم زندگی

خدا - انسان- شیطان

   

طناب هاي وسوسه در دستش است ...
درها را ببند. پنجره ها را هم... درز ها را بگیر ... روزنه ها را هم... او همیشه 
آنجا ایستاده است...روبه روی خانه ات ... تو را می پاید...می روی و می آیی ...  
خوابی و بی داری و او یک لحظه از تو چشم بر نمی دارد...کمین کرده ... منتظر 
است...منتظر یک آن ... یک لحظه ... یک فرصت ... تا این که در باز بماند و این 
پنجره نیم بسته ... منتظر است ... منتظر یک روزن ... یک رخنه ... یک سوراخ ...می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود ... پیش از ان که بفهمی و با خبر شوی ... پیش از آن که کاری کنی ... جستی بزند  مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد ...اما ای وای که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست ... زیرا که او زیرکی کهن سال است ... هزار اسم دارد و هزاران نقاب ...هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت...شيطان دشوار می شود و دشوار تر آن وقت که در می زند و لبخند ... آن وقت که به زور نمی اید... آراسته و موجه می اید ... با لباس دوست ...با نقاب عشق ... دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو ... به رنگ تو درمیآید ...و آن می کند که تو می خواهی ... زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد... تحسینت می کند و تو آرام آرام غرور را مزمزه می کنی ... و این آغاز فروپاشی  است......پرده را کنار می زنم... هنوز انجا ایستاده ... طناب های وسوسه بر دستش است ... ای خدا ....... شمشیری از عشق می خواهم و سپری از حقیقت ... می خواهم با او بجنگم ... که من کارزار را از پرهیز دوست تردارم ...
تنها تو یاری ام کن در روز مصاف و در آورد گاه دل ....

ما همسايه خدا بوديم ...

شايد مرا ديگر نشناسي ... شايد مرا به ياد نياوري ...اما من تو را خوب ميشناسم ... ما همسايه ي شما بوديم و شما هم همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا... يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي ... و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم ... تو مي خنديدي و من پشت خنده هايت پيدايت مي كردم ... خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي ... توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ... نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد ... راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند ... يادت مي آيد ؟ ... گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان ... تو گلي بهشتي را به سويش پرت مي كردي ... و او كفرش در مي آمد ...اما زورش به ما نمي رسيد ... فقط مي گفت : "همين كه پايتان به زمين برسد ... مي دانم چه طور از راه به درتان كنم ... تو شلوغ بودي ... آرام و قرار نداشتي ... آسمان را روي سرت مي گذاشتي ... و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي وصبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي ... اما هميشه خواب زمين را مي ديدي ... آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد ... دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي ... و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد ... من هم همين كار را كردم ... بچه هاي ديگر هم ... ما به دنيا آمديم وهمه چيز تمام شد ... تو اسم مرا به ياد بردي و من اسم تو را ... ما ديگر نه همسا يه ي هم بوديم ... نه همسايه ي خدا ... ما گم شديم و خدا را گم كرديم ... دوست من ... هم بازيه بهشتي ام ! نمي داني چه قدر دلم برايت تنگ شده ... هنوز اخرين جمله ي خدا در گوشم زنگ مي زند ... "از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است ...

اگر گم شدي از اين راه بيا ...

بلند شو ... از دلت شروع كن ...

شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم...

پیش از آن که قلبت را بدزدند...
 
قلبت کتیبه ای باستانی ست ... از هزاره ای دور ... سنگ نوشته ای که حروفی نا خوانا را بر روی ان حکاکی کرده اند ... الفبای قومی نا شناخته را شاید ... و تو ان کوهی که نمی توانی حروفی را که روی سینه ات کنده اند بخوانی ...

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک این کتیبه را بروبد ... کسی که رمز الفبای منسوخ را بلد باشد ... کسی که می تواند از حروف در هم و بر هم واژه کشف کند و از واژه های بی معنا ... منشور و فرمان و قانون به در کشد ... گشودن رمز ها رنج است و کسی بر رمز گشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد ... افسوس که کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ثانیه هایش را هدر نخواهد داد ... کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد امد ... اما چرا ... کسانی هستند ... دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی ... کتیبه ی قلبت را می دزدند بی ان که بتوانند حرفی از ان را بخوانند ... کتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است ... او سهامدار موزه ی اتش است ... و ارزویش ان است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیآویزد...

پیش از ان که قلبت را بدزدند ... پیش از ان که دلت را به سرقت برند... کاری بکن ... ان قلم تراش نازک احساس را بردار ... که باید هر شب و هر روز ... هر روز و هر شب  بروبی و بزدایی و بکاوی ... شاید روزی معنای این حروف را بفهمی ... حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند ... و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد...

زیرا این لوح همان لوح محفوظ است ... همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام راز هایش را بر ان حکاکی کرده ...

حق نام دیگر من بود...
 
پیش از ان که پا بر زمین بگذارد ـ خداوند تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود : " ای انسان زندگی کن و بدان که در ازمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می اید" ـ انسان نفهمید که خدا چه می گوید پس از خدا خواست تا گره ی ندانستنش را قدری باز کند ـ خداوند گفت :"این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست ... زمین من اکنده از حق و باطل است ... اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به در کش تا حق را اشکار کنی ... اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کافران خواهد امد "ـ انسان گفت :" من جز روشن گری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد امد

انسان به زمین امد ـ اما هر گاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسان شد که خورشید از دستش افتاد ... حق تلخ بود ... حق دشوار بود و ناگوار... حق سخت و سنگین بود ... انسان حق را تاب نیاورد ... پس هر بار که با حقی رو به رو می شد ان را می پوشاند .. تا زیستنش را اسان کند .

فرشته ها می گریستند و می گفتند:" حق را نپوشان ...حق را نپوشان ... این کفر است ... اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید ـ انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابر هایه کفر پوشاند .

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت ـ و خدا خواهد گفت :" قسم به زمان که زیان کردی ... زیرا که حق نام دیگر من بود.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:20  توسط عرفان مرادي  |