تبليغاتX
آســمـان عـــشق

آســمـان عـــشق

حرفهای تنهایی - سخنهای ناگفته - رسم زندگی

خداحافظی

سلام به دوستان

راستش تصمیم گرفتم واسه یه مدت از دنیای اینترنت (مجازی) دور بشم از تمامی دوستانی که زحمت می کشن و به وبلاگ من سر می زنن ممنونم از نظرات خوبتون هم تشکر می کنم .

خب دیگه ما رفتیم :

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم، خداحافظ
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ
و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای دلم طاقت نمی آرد
و برف نامیدی بر سرم  یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با این که می دانی چه تنهایم
خداحافظ، تو ای هم پای شب های غزل خوانی
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:51  توسط عرفان مرادي  | 

فرصت عاشقی

 

پیش از آنی که درختان همگی دار شوند 

                                                شاخه ها را بتکانیم که بیدار شوند

سبز در سبز ٬ بپیچد همه جا رنگ عبور 

                                               ر و د ها   آینه در آینه   تکرار شو ند

کسی از آن طرف خواب چمن می آید 

                                                قاصدک را بفرستیم ٬خبر دار شوند

تا در آیینه ی گل ٬ کم نشود فرصت باغ  

                                                  زرد ها را نگذاریم که بسیار شوند

چشم تو پنجره ای باز به زیبا شدن است  

                                   حیف از این پنجره ها نیست که دیوار شوند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 20:59  توسط عرفان مرادي  | 

آتـــش عشق

 

از ســوز محـبـت چـه خــبـر اهل هـوس را

ایـن آتش عشق است نسوزد همه کـس را

***

((خداوند لعنت کنه کسانی رو که به خاطر هوس خود زندگی دیگران رو نابود می کنند))

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 0:0  توسط عرفان مرادي  | 

روز حســرت

من ندانم با که گویم شرح درد
 قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
 هر که با من همره و پیمانه شد
 عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
 عاقبت ، خواننده را مجنون کند
 آتش عشق است و گیرد در کسی
 کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
 قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
 قصه ای دارم از این همراه خود
 همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
 سیرها می کردم اندر عالمی
 یک نگارستانم آمد در نظر
 اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
 یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
 هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
 شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
 هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
 هوش بردی و شکیبایی ز سر
 هر نگاری را به دست اندر کمند
 می کشیدی هر که افتادی به بند
 بهر ایشان عالمی گرد آمده
 محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
 عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
 کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
 رفت از من طاقت و صبر و قرار
 باز می جستم همیشه وصل یار
 هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
 قصدش از همراهی در کار چیست ؟
 بس که دیدم نیکی و یاری او 
 کار سازی و مددکاری او
 گفتم : ای غافل بباید جست او
 هر که باشد دوستدار توست او
 شادی تو از مدد کاری اوست
 بازپرس از حال این دیرینه دوست
 گفتمش : ای نازنین یار نکو
 همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
 کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
 گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
 خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
 به به از کردار و رفتار خوشت
 به به از این جلوه های دلکشت
 بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
 خیر بینی ، باش در پایندگی
 باز ای و ره نما ، در پیش رو
 که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
 شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
 در پی او سیرها کردم بسی
 از همه دور و نمی دیدیم کسی
 چون که در من سوز او تاثیر کرد
 عالمی در نزد من تغییر کرد
 عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
 بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
 روز درد و روز ناکامی رسید
 عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
 ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
 که بدو کردم ز خامی اقتدا

 آدم کم تجربه ظاهر پرست
 ز آفت و شر زمان هرگز نرست
 من ز خامی عشق را خوردم فریب
 که شدم از شادمانی بی نصیب
 در پشیمانی سر آمد روزگار
 یک شبی تنها بدم در کوهسار

سر به زانوی تفکر برده پیش
 محو گشته در پریشانی خویش
 زار می نالیدم از خامی خود
 در نخستین درد و نکامی خود
 که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
 بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
 

***
 من که هیچ از خوی او نشناختم
 از چه آخر جانب او تاختم ؟
 دیدم از افسوس و ناله نیست سود

 درد را باید یکی چاره نمود !......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:3  توسط عرفان مرادي  | 

زندگي

به نور نگاه کن، سايه ها پشت سرت خواهند بود

 

 

زندگی یک آواز است ، آن را بخوان

 

زندگی یک بازی است ، آن را بازی کن

 

زندگی یک مبارزه است ، با آن مقابله کن

 

زندگی یک رؤیا است ، به آن واقعیت ببخش

 

زندگی یک فداکاری است ، آن را عرضه کن

 

زندگی یک عشق است ، از آن لذت ببر !

                     معناي واقعي زندگي

زندگی هر جوری که نیگاش کنی عجیبه...خیلی عجیب! چرا بچه ها جن و پری رو قبول دارن ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلافه می شیم در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرای ماست که زندگی رو جالب می کنه؟ چرا وقتی آتیشی می شیم می ریم سراغ جنگ و دعوا در صورتی که سكوت كردن خیلی هم کم ضررتره و تاثیرش هم در حل دعوا و اختلاف همونقدره؟ و چرا به عنوان همنوع احساس می کنیم به طرف هم کشیده می شیم ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باورهامون حصارهای دفاعی می کشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به کسی نزدیک شیم؟ شاید این سر در گمی برای اینه که زندگی همیشه هم اونجوری که نشون می ده نیست. پس اصلا کل زندگی چیه؟ خب خیلی وقتا می شنویم که زندگی سفره اما دقیقا سفر به کجا؟ توی همه ی این نظریات جورواجور و پر طرفدار در مورد زندگی فقط یه نغمه ساز شده اونم عشقه. عشق با همه ی شکل های ظریف و شکننده ش تنها چیز پر زور و موندگاریه که به زندگی روزمره ی ما معنی واقعی می ده. این دیگه ثابت شده که درد دل شكسته خیلی بیشتر از درد چلوندن آبلیمو روی یه بریدگی عمیقه. اما عشقی که من می گم اون آتیشیه که توی همه ی ما شعله می کشه اون گرمای درونی که نمی ذاره روحمون توی نا امیدی یخ بزنه. یعنی عشق به خود زندگی... چی رو واقعا عاشقشی؟ شور زندگیت چیه؟

ساده می گویم.....

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل.

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه.

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده.

خدا قول نداده که تو، رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی.

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده. ..

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز، پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس، نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده.... زياد تو دست انداز نمون!!!

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تو رو غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...........

 

 

 

قهرمانان آناني هستند که مي دانند کيستند
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:25  توسط عرفان مرادي  | 

سر برگ عاشقی

                                   

خدای بزرگ !

 

دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :

- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .

هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

 

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است . 

 

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

                                    

                                         ***************

         

 

                                                

تو غربتی که سرده
 تمام روز و شبهاش
 غریبه از من و ما
 عشق من عاشقم باش
 عشق من عاشقم باش
 که تن به شب نبازم
 با غربت من بساز
 تا با خودم بسازم
 عشق من عاشقم باش
 تو خواب عاشقا رو
 تعبیر تازه کردی
 کهنه حدیث عشق رو
 تفسیر تازه کردی
 گفتی که از تو گفتن
 یعنی نفس کشیدن
 از خود گذشتن من
یعنی به تو رسیدن
 قلبمو عادت بده
 به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن
 از عشق جون سپردن
 عشق من عاشقم باش
وقتی که هق هق عشق
 ضجه ی احتیاجه
 سر جنون سلامت
 که بهترین علاجه
 عشق من عاشقم باش
 اگر چه مهلتی نیست
 برای با تو بودن
 اگر چه فرصتی نیست
 عشق من عاشقم باش
نذار بیفتم از پا
 بمون با من که بی تو
 نمی پرسم به فردا
 عشق من عاشقم باش

                                                

                                        **************

 

            

                                                            

 

                                 

                                                                                   

         

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:16  توسط عرفان مرادي  | 

آسمان عشق

 

آنگاه که خنده بر لبت میمیرد                      

                          چون جمعه پاییز دلم میگیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                            امروز دلم بهانه ات میگیرد

  واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کيم ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگيم

 

دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستها ئي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان د و عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست...

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست

اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.

اي کاش از بدو تولد کور بودم تا که هيچگاه درياي عشق را در چشمان مليح و فريبايت نمي ديدم

سرو اسوه مقاومت و پايداريست من يه سروم چون تو ريشه مني

اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه  

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان.

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.هر وقت تونستي با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردی

درشیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم وفهمیدم که این بوسه جدایی است.

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:59  توسط عرفان مرادي  | 

حرف دل...

سلام

تا حالا هیچ وقت تو وبلاگم حرفامو اینجوری نگفته بودم همش یا شعر یا متن ادبی یا... ولی امروز می خوام بگم کاشکی که می شد فقط محبت می کردیم چون که به این رسیدم که تنها چیزی که می تونه همه چیز رو حل کنه محبته کاشکی که می شد همین الان که تو داری اینو می خونی کمی تامل می کردی و البته یه فکری که می دونم یه فکر مشترک بین هممون هست همونو  اجرا می کردی، آره محبت خود من هم همین طور هیچ وقت دیر نیست...هیچ وقت دیر نیست !!! نفری همیشه بهم می گفت که سنبل عاشقی تنهایی و رسم عشق بی وفایی...می گفت چون همه ی عاشقا نمی تونن عشقشون رو به معشوقشون ثابت کنن ،چون این قدر محو معشوقشون می شن که همه چیز رو فراموش می کنن ولی من همیشه به یک واژه اعتقاد داشتم اونم  استثنا شدن و بودن ما هممون می تونیم مستثنی شیم با کاری که دیگرون نمی کنن فقط کمی تلاش می خوایم کمی تلاش و امید، من و تو هم می تونیم مستثنی شیم... می دونم که خیلی از حرفام یادم رفته(مثل همیشه) ولی بذارین حرف آخرو بزنم...بیایید که واسه هم نشیم یه عادت، واسه اونی که  دوستش  داریم هر کاری کنیم واسه این که بهش برسیم یه لباس آهنی بپوشیم و بریم جلو...بیایید که قدر همدیگر رو بدونیم تا که با هم هستیم که خدایی نکرده یه وقت حسرت این لحظات رو نخوریم!!!!!

                        

انگاری اومد دوباره یه شب پرازستاره     لحظه رفتنه دوباره  بازم دلمامون چه بی قراره

ببین آسمون سیاهه تو دل سیاهی ماهه      تیک تیک ساعتا میگن چشم فرداها به راهــــه

وقتی هر پنجره بازه رو به یه هوای تازه     بزار قلب مهربونت رویاشو از نو بسازه    

نگو دل تنگی و خسته نگو غم چشاتو بسته     نگو ابرک نگاهت بغض دوریشو شکسته

 خوابای خوب خبر کن سایه ها رو در به در کن  با غزل بارون چشمات توی تاریکی اثر کن

وقتی هر پنجره بازه رو به یه هوای تازه     بزار قلب مهربونت رویاشو از نو بسازه    

                                                                               

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:45  توسط عرفان مرادي  | 

بی تو ........

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنباله تو گشتم

شوق دیداره تو لبریز شد

از جام وجودم

هستم آن عاشق دیوانه که بودم..

عشق در ۱۰ جمله

عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.


عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست

 

هر قطره اشک عاشق امضای خداست

 پای چشمهایی که آسمان درآنهاخلاصه شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:44  توسط عرفان مرادي  | 

حوصله کن

حوصله کن

خواهيم رفت ؛ اما خاطرت باشد هميشه اين تويی که می روی ...

 هميشه اين منم که می مانم .

غريب آمدی و آشنا رفتی ...اما من که خوب می شناسمت .

 من بارها ؛تو را بار ها در انتهای رويايی غريب ديده بودم

 چقدر کوچه های خلوت بامدادی را خيس گريه رفتم و در غم غروب باز آمدم ...

اگر می آمدی می دانستی که چرا هميشه رفتن به سوی حريم علاقه آسان و باز آمدن از تصرف بوسه دشوار است .

چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين شيشه کشيدم و تو نيامدی ...

چقدر کوچه را تا خواب سر شاخه در شوق نور پاييدم و تو نيامدی...

چه قدر ستاره نشاندم ... چقدر ترانه سرودم ...

نه مگر تو رفته بودی با تبسم کودکان ارديبهشت بيايی...

 پس چطور در ازدحام دلهره ناگهان گمت کردم .

 پس چطور در حرف و حديث مبهمی بی فردا گمت کردم .

 ديدی در آن دقايق دير باور پر گريه گمت کردم ...

ديدی آب آمد و از سر دريا گذشت و تو نيامدی !

حالا همه می دانند که ما يک طوری غريب ؛

يک طوری ساده و دور ؛وابسته دير سال بوسه و لبخند و علاقه ايم.

می دانم حالا همه ما جوری غريب ادامه دريا و آن شوق پر گريه ايم ...

گريه در گريه ...

 در جمع من و اين بغض بی قرار ...جای تو خالی !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:20  توسط عرفان مرادي  | 

            

                       من در این ظلمت شب ودر این کنج اتاق

        به تو می اندیشم به تو که پاک تر از خاطره ای

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:44  توسط عرفان مرادي  | 

انسان با خدا:

انسان با خدا:
خدا جونم کجایی؟؟

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/
۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/
۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/
۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/
۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/
۴۱-۴۳) ::

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:35  توسط عرفان مرادي  | 

سخنان جاودانه

سخنان جاودانه

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم  باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند

 چنین گفت رستم به اسفندیار   که کردار ماند ز ما یادگار .

فردوسی خردمند


 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار

 خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود  .

نادر شاه افشار

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است .

نیچه

شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند. 

نیچه

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش .

 اُرد بزرگ


آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها (اقیانوسها) به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟

 اُرد بزرگ
 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید .

جبران خلیل جبران


حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.

 جبران خلیل جبران

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته


زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است .

 گوته

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


مهم ترین کار ما این نیست که ببینیم در دور دستهای مبهم و ناپیدا چه چیز هایی و جود دارد . کار ما این است که به آنچه آشکارا در پیش رو داریم بپردازیم .

وینستون چرچیل

 خوردن کلمات مرا به سوء هاضمه دچار نکرده است .

وینستون چرچیل

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست‌آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده‌اید دوست داشته‌باشید.

 جرج برنارد شاو

انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند.

برنارد شاو 
 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.

 تولستوی


همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.

 تولستوی

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم .

پاستور

 
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت.

 لویی پاستور

 

ferdowsi - nader shah - Nietzsche - Great Orod -  Khalil Gibran - goethe - Churchill -  shaw george bernard -  tolstoi -  Louis Pasteur - briant tracy -  سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی


اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ، مهم این است که به کجا می روید  .

 برایان تریسی
      
داشتن اهداف  روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است .

برایان تریسی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط عرفان مرادي  |